ورق میزنم خاطراتم را 
شکیبایی میخواند در گوشم - پشت سر هم -
و من 
حسرت میخورم 
برای حیاط خانه ی مادربزرگم که دیگر نیست 
برای پدربزرگم که آلزایمر گرفته است 
برای کودکی ام 
برای تمام حس خوبی که این موسیقی در تنم میریزد و کسی نیست تا با او قسمتش کنم رهایی را
دلم میلرزد 
برای تمام عشق هایی که نورزیدم 
برای تمام توجه هایی که از دست دادم
دلم میگیرد 
برای مادرم
برای پدرم 
برای برادرانم 
دلم میلرزد .... 
برای لحظه هایی که به هیچ از دست دادم 
دلم می سوزد 
برای خودم
که این موسیقی را گوش میدهم و رها میشوم و رها میشوم و رها میشوم ....

دلم نو شدن میخواهد
و حال مرا هیچ کلمه ای توصیف نمیکند ...

حورا - 31 فروردین 94 - 9:57 AM

/ 1 نظر / 39 بازدید
هه هه...؟!

واقعاٌ زیبا بود برای پدر بزرگم که آلزایمر گرفته [چشمک]