تولد ....

چون هيچ کس نبود که بگه تولدت مبارک خودم با يه شعر اين کا رو می کنم ...

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستين سرد نمناکش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش .

ساز او باران . سرودش باد

جامه اش شولای عريانی ست

ور جز اينش جامه ای بايد .

بافته بس شعله ی زر تار پودش باد.

گو برويد يا نرويد . هرچه در هر جا که خواهد يا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نيست .

باغ نوميدان  چشم در راه بهاری نيست .

 

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور به رويش برگ لبخندی نمی رويد

باغ بی برگی که می گويد که زيبا نيست ؟

داستان از ميوه های سر به گردون سای اينک خفته در تابوت پست خاک می گويد .

باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آميز

جاودان بر اسب يال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها پاييز. 

مهدی اخوان ثالث

/ 2 نظر / 8 بازدید
افشين ( بی نام بی پايان )

بابا نگو تو رو امان از بی اعتمادی يه خرييتی کردم رمز وبلاگو به ۱۰۰ نفر دادم که اينجوری شد برای همين مجبور شدم وبلاگ رو عوض کنم خاک تو سر من کنن که اينقدر سادم و به همه اعتماد می کنم خاک....