ميبينم صورتمو تو آينه        

با لبی خسته میپرسم از خودم

اين غريبه کيه از من چی می خواد

اون به من يا من به اون خيره شدم

باورم نميشه هر چی ميبينم

چشامو يه لحظه رو هم ميذارم

با خودم ميگم که اين صورتکه

می تونم از رو صورتم برش دارم

ميکشم دستمو روی صورتم

هرچی بايد بدونم دستم ميگه

من و توی آينه نشون ميده

ميگه اين تويی نه هيچ کس ديگه ...

جای پاهای تموم قصه ها

رنگ غربت تو تموم لحظه ها

مونده روی  صورتت تا بدونی

حالا امروز چی ازت مونده به جا

آينه می گه تو همونی که يه روز

می خواستی خورشيد و با دست بگيری

ولی امروز شهر شب خونت شده

داری بی صدا تو قلبت ميميری

ميشکنم آينه رو تا دوباره

نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آينه ميشکنه هزار تيکه ميشه

اما تو هر تيکش بازم عکس منه

عکسا با دهن کجی بهم ميگن

چشم اميد و بکن از آسمون

روزا با همديگه فرقی ندارن

بوی کهنگی ميدن تمومشون

/ 1 نظر / 8 بازدید
Moh$en

سلام حورا تو هم که دلت گرفته... عجيب دلت گرفته... اين شعر رو فرهاد خونده فوق العاده است... يکی از بهترين ترانه های ۵ سال اخير من... که هميشه يه آرامش غريب و دل گرفته برام داشته ... حورای عزيز با لحظاتی که داری سپری می کنی آشنا هستم. پر از تنهايی شدی... هم حسی من رو بپذير. با احترام