heart-to-heart

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از تو نوشتن شاید زود باشه ...

برای تو دلتنگ شدن , بی قرار شدن , بی تاب شدن ...

 

شاید زود باشه 

اینطور که میگم دلتنگم 

اینطور که نیستی و میریزم بهم 

اینطور که دلبسته شدم 

 

شاید زود باشه اینطور که میخوامت ....

 

از تو گفتن شاید زود باشه ، خیلی زود 

اما من 

آدم ناگهانی های بزرگم 

 

من

تو را مینویسم ، میخوانم ، میخواهم ! من تو را میگریم !!!

 

 

حورا - 9 اسفند 93 - 11:30

نوشته شده در شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط hoora نظرات () |

بعضی از لذت ها هم هستن که وقتی تموم میشن ، وقتی دیگه کاری از دستت برنمیاد تازه میفهمیشون !!

بعضی از لذت بخش ترین نگاها ، حرف ها ، دوست داشتن ها بعد از تموم شدن ، بعد از نبودنشون ، بعدا بعدا خیلی بعد ها تازه حس میشن ! وقتی میشینی و به گذشته ها فکر میکنی

مثل لذت دوست داشته شدن ، مورد توجه کسی قرار گرفتن !! که هیچ وقت همون موقع نمیفهمیش ! بعدا که همه چی تموم میشه ، دوست داشتن به تهش میرسه و همه چی تقریبا داره فراموش میشه ، یهو یه فلش بک به عقب یه حس قشنگ لذت بخش میریزه تو رگهات !

و شاید لذت بخش ترین قسمت یه رابطه ی تموم شده وقتیه که به لحظه ای فکر میکنی که یهو به تو علاقه مند شده و از بین همه حواسش به تو بوده و تو نفهمیدی !!

لذت بخش ترین و در عین حال دردناک ترین حس همین نفهمیدنه انگار !!

حورا - 24 .دی . 1393

نوشته شده در شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط hoora نظرات () |

دلم قدیم ها را میخواهد
آفتاب ظهر که ریخته روی فرشهای اتاق
در اتاق رو به ایوان آفتاب گیر
پر از گرمی 
و یک دوست 
که زنگ بزند ، بگوید دلم هوایت را کرده ، در را باز کن پشت درم !
همین

 

...

نوشته شده در شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط hoora نظرات () |

به خاطر خودت می‌گویم
که سردت نشود
که دلت نلرزد
که ترس برت ندارد
که دستت خالی نماند
به خاطر خودت می‌گویم دوستم داشته باش
که در سالن انتظار بلیط سینما را صدبار نخوانی که سرت را گرم کرده باشی
که در اتوبوس راحت بخوابی و نترسی ایستگاه را جا بمانی
که اساماس ساده رسیدم، بخواب، دلت را خوش کند
که در مهمانی کسی ناگهان پشت گردنت را ببوسد
که بتوانی راحت شعر سیدعلی صالحی را کنار دفترت بنویسی
که ترست بریزد و تو هم شعر بنویسی
که ترست بریزد و در کوچه برقصی
که عصر جمعه دستت برود به من زنگ بزنی
به خاطر خودت می‌گویم
دوستم داشته باش
که ادبیات بی استفاده نماند
و شعرهای عاشقانه به کاری بیاید
به خاطر خودت می‌گویم
دوستم داشته باش
بی دوست داشتن تو که نمی‌شود
دوستم داشته باش لطفا
دوستم داشته باش تا از این سطور سطحی گذر کنیم
و به ادبیات برسیم
وگرنه من که سرم شلوغ است و
کاری به این کارها ندارم ...

 

نوشته شده در شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ توسط hoora نظرات () |

زود بزرگ شدم چقدر

 

از دور که دیدم فهمیدم

 

زود بزرگ شدم و شاید زود پیر

 

دلم گرفت

از این همه دوری ، دلم میخواست دستم را دراز کنم و خودم را از انتهای زندگیم بکشم بیرون

بنشانمش روبرویم

و برایش از خودم بگویم

از چیزهایی که میخواستم و نشد

از چیزهایی که نمیخواستم و شد

از چیزهایی که نمیخواهم و هی میشود مدام پشت سر هم پیاپی بی وقفه

 

دلم میخواست خود بزرگم را بکشم بیرون و برایش بگویم

چشمانم بسته بود وقتی رشد میکرد

بگویم ندیدمش وقتی 30 سالش شد

 

و این منم زنی در آستانه ی 30 سالگی

 

 

دلم میخواهد خود بزرگم را بیاندازم دور

چه فایده که کودک درونم 12 سال دارد

من که میدانم چقدر بزرگ شده ام

30 سالگی چه نام دارد ؟؟ بزرگسالی ؟ میانسالی ؟ من به آستانه ی 30 سالگی رسیده ام ....

 

نوشته شده در شنبه ٦ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط hoora نظرات () |

بعضی وقتا خودمو از بیرون نگاه میکنم

خیلی حوصلم نمیکشه

میخوام برم تو خودم

تحمل بیرون موندن از خودم رو ندارم

نمیدونم بعضی وقتا بعضی ها چه جوری تحملم میکنم

از بیرون منو میبینن و ....

احساس پوچی می کنم

تنهایی

بی کسی

شدیدا

حوصله نصیحت ندارم

حوصله حرفای فلسفی قشنگ و امیدوار کننده

فقط دلم می خواد یه نفر رو داشته باشم و از این جاها گم بشم !

فقط دلم میخواد .....

به جای اینکه همش حس کنم تو قلب کسی جا ندارم و آدما منو فقط با خوش بودنام میخوان ،

 حس کنم یه نفر هست که وقتی حالم خرابه ، داغونه ، از همه گریزونه ، پیشم باشه و بهم نشون بده توتنهایی هام تنهام نمیذاره !!

دلم دیگه بودنای الکی نمیخواد

خوش بودنای بی خودی

دلم میخواد برم !

 منو بخواه لطفا !!

 

نوشته شده در شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط hoora نظرات () |

اینجا زمین منظومه درده
شیطان دوباره کودتا کرده
ای امت واحده بپا خیزید
تکبیر با مشت گره کرده
 
اینجا زمین منظومه خونه
دنیا اسیر ظلم صهیونه
اما خدا این وعده رو داده
ظلمت پا بر جا نمی مونه
 
اینجا زمین میدان تحریره
این نغمه جانبخش تکبیره
تا انقلاب دین و آزادی
فریاد این مردم نمی میره
 

اینجا زمین اینجا فلسطینه
این واژه مثل بغض سنگینه
این سرزمین مرز مسلمانی است
این قلب جاویدان یک دینه
 

فریاد ملت های دنیا رو
با این مسلسل ها نمی شه کشت
ما تا نفس داریم می جنگیم
دشمن تو با سرنیزه ما با مشت


 
پیروز این مشت گره کرده
آوردگاه خون و شمشیره
در باور والای این مردم
یک پهلوان هرگز نمی میره

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۱ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط hoora نظرات () |

کلافه 

خوبه که سالم رسیدم خونه

امروز از اولش روز بدی بود یعنی از دیشب که مونا زنگ زد و گفت بعد کلاسم برم سر کلاسش و براش حضور بزنم ..

صبح رفتم سر کلاس خودم

از ساعت 7:40 تا 9 داشتم سر کلاس چرت میزدم

به این امید که بعد کلاس میرم نمازخونه و میخوابم...

که یادم افتاد از این خبرا نیست و باید برم سر کلاس مونا ...

کلاس که تموم شد به زور پاشدم

و بعدا یه صدایی اومد و دیدم مانتوم گیر کرده به صندلی و بله ....

با مانتو پاره پا شدم  رفتم سر کلاسش  شروع کردم تند تند جزوه نوشتن .... عین بنز جزوه میگه این استادشون ...

آخرشم که کلاس تموم شد

گفت امروز برگه حضور غیاب نیاوردم و بله .... دلم میخواست با سر برم تو دلش !

بعدش رفتم نماز خونه  که یکم بخوابم

برو بچ اونجا بودن و بله .....

بعد هی به مونا زنگ زدم هی گوشیش خاموش بود

زنگ زدم خونشون نمازخونه آنتن نمیداد و بله ... بعد از صدبار بالاخره در حال سقوط از پنجره نمازخونه باهاش حرف زدم

گفت نمیاد کلاس و خواب بوده و دوباره منو شوکه کرد و گفت امروز تو کلاس ساعت 6:30 همدیگه رو میبینیم و من بیچاره تازه فهمیدم 6:30 کلاسم دارم

بدون لپ تاپ بدون هیچی با مانتو پاره ...

بعد گفتم بخوابم تا 10:40 بعد برم سر کلاس , ساعت 10 بود ...

تا چشام گرم شد و داشت خوابم میبرد تینا صدام کرد و گفت بیا بیسکویت بخور ....

تا خواستم بخوابم  ساعت شد 10:30

بیدار که شدم ساعت 11 بود و تند تند رفتم سر کلاس ...

من بیچاره این همه سختی کشیدم این همه پدرم در اومد این همه الاف شدم آخرشم حضورغیاب نکرد ....ابرو

پاشدم تند تند راه افتادم برم دفتر با مانتو پاره تو بارون سیل که سر تاپامو خیس کرد ..اوه

بعد ستاره زنگ زدو گفت خبر بدی دارم و داشتم سکته میکردم که گفت داری میای دوتا پفک نمکی و چیپس بخر بخوریم ....زبان

بعد راه افتادم تو صیاد خلوت راحت با دل خوش تا بهشتی هم روون که چشمت روزه بد نبینه یه ساعت تو بهشتی الاف شدم دوباره...خمیازه

امروز از اول روز بدی بود ...

تا رسیدم دفتر دو ساعت گذشت

نازنین نبود رفته بود درمونگاه

از اول روز بدی بود امروز ....

تا بیاد ساعت شد 2 ....

بعدم که حالش گرفته بود و گریه میکرد هی میگفتم چیه میگفت نمیدونم ...گریه

از اول بد بود این روز ...

ساعت 5 پاشدم برم کلاس ... به ستاره گفتم بیاد باهام تهران پارس از اونجا با مترو بره پونک  ( پت و متیم دیگه )

بعد راه افتادیم از آرژانتین بریم کلا قفل شده بود اصلا راه نبود که بخوایم بریم برسیم به میدون چه برسه رسالت .. دور زدیم دوباره سمت گاندی دوباره ترافیک دوباره دور زدیم جلو شرکت در اومدیم  دوباره رفتیم آرژانتین خلوت بود دور زدیم بریم رسالت ..اوف مثه همیشه ...

خلاصه بعد 1 ساعت رسیدیم تهرانپارس

بعد استادم زنگ زد گفت خانم محترم شما امروز احیانا کلاس ندارید ؟؟؟وقت تمام

منم گفتم دم در کلاسم

بعدم گفت دیگه نیا بچه ها نرسیدن و ما بعد کلی تماسهای مکرر تلفنی بچه ها رو راضی کردیم دل بکنن و برگردن خونشون

البته همه شون به من پریدن ....ناراحت

اصلا از اولش روز گندی بود ...

الانم اومدم خونه گفتم اینارو بنویسم یکی بخونه دلش به حالم بسوزه و دلم خنک شه ...

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط hoora نظرات () |

امشب خاطراتم را زنده کرد کسی

خاطرات بد , زشت , نا مرد

امشب کسی مرا یاد خاطراتم انداخت و پر شدم از بی کسی های مدامم

پر شدم از نبودن

پر شدم از هیچ

امشب کسی مرا گم کرد

بازهم گم شدم

امشب پر شدم از هیچ

از هیچ محبتی از هیچ نگاهی از هیچ نشاطی

امشب مرا با خاطرات بدم کسی آشتی داد...

کسی که نمی دانست درون من چه آشوبی ست با گذشته ها

امشب من دیگر من نیستم

امشب دوباره گم شده ام دوباره دوباره

امشب من ......

امشب من پر شدم از حسرت ها دوباره ....

بی هیچ راهنما بی هیچ نشانه بی هیچ قلبی..

من از من خالی شدم...

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط hoora نظرات () |

این گزارش رو که خوندم و این عکسها رو که دیدم نتونستم این پست رو ننویسم ...

 

کمیسر ارشد حقوق بشر سازمان ملل اعلام کرده که در جریان درگیریهای وحشیانه میان دولت انتقالی با حمایت کشورهای غربی و سربازان اتحادیه آفریقا و گروههای مسلح به خصوص اعضای گروه الشباب و در پی بدترین قحطی و خشکسالی در این کشور در دهه های گذشته بیش از 200 هزار نفر تنها در دو ماه اخیر آواره شدند و صدها نفر کشته و زخمی شدند.

آژانس پناهندگان سازمان ملل نیز چهار اردوگاه را در مرز اتیوپی با سومالی برای اسکان آوارگان که شمار آنها به بیش از 120 هزار نفر رسیده تاسیس کرده است. گفته می شود که قحطی و گرسنگی زندگی حدود 12 میلیون نفر را در شاخ آفریقا تحت تاثیر قرار داده است.

موسسه "تامسون رویترز" در پژوهشی اعلام کرد که افغانستان بدترین مکان برای زنان بوده و پس از آن هند، کنگو، پاکستان و سومالی در جایگاه دوم تا پنجم قرار دارند و همواره گزارشهای بسیاری در خصوص تجاوز، میزان بالای فقر و کشتن کودکان در این کشورها گزارش می شود.

زنان سومالیایی سالها قربانی درگیری در کشور خود بودند و قطحی باعث بدتر شدن این اوضاع نابسامان شده است. اگرچه کمک های بسیاری از سوی جامعه بین الملل به مردم جنوب و مرکز سومالی می شود اما اوضاع افرادی که در اردوگاهها در مرز کنیا و اتیوپی به سر می برند، بسیار تیره است.

تصویر زیر پسر بچه ای را در اردوگاه آوارگان در حومه شهر موگادیشو پایتخت سومالی نشان می دهد که از سوء تغذیه رنج می برد و مادر با در آغوش گرفتن فرزند خود سعی می کند تا به دردهای وی التیام بخشید.

تصویر زیر یک کودک سومالی را در اردوگاه "تاواکال" در "گالکایو" در شمال ایالت "پونتلند" را نشان می دهد که در حال بازی کردن است. درگیریها در جنوب و مرکز سومالی باعث شده تا مردم برای نجات خود متحمل سختی های بسیاری شوند و با فرزندان خود به سوی مناطق شمالی فرار کنند.

تصویر زیر کودکی را نشان می دهد که در اردوگاه "وردیکلی" در شهر موگادیشو پایتخت سومالی مشغول غذا خوردن است.

 

این تصویر مادری را نشان می دهد که حاضر است خود رنج و مشقت های فراوانی را به امید آسودگی خاطر فرزندش تحمل کند. این مادر در حال حمام کردن فرزندش در اردوگاهی در حومه شهر موگادیشو است که به دلیل نبود آب کافی، غذا و پناهگاه در پی درگیریها میان نیروهای دولتی و شبه نظامیان خود را به این اردوگاه رسانده است.

در این اوضاع نابسامان، زنان و کودکان سومالی متحمل بیشترین فشارهای روانی هستند، زنان که محروم از ساده ترین امکانات بوده بدون حضور همسران خود سختی های زندگی را به دوش می کشند.

این تصویر یک زن و دو فرزندش را نشان می دهد که در اردوگاه پناهندگان در سومالی به سر می برند.

این تصویر پسربچه ای را نشان می دهد که به دلیل گرسنگی و سوء تغذیه در آغوش مادر گریه می کند.

 

مادر سومالیایی در حال دادن غذا به پسر بچه شش ماهه خود در اردوگاه دجاهلی در شمال شرق کنیا است که از سوء تغذیه رنج می برد. سومالی چهارشنبه گذشته بار دیگر صحنه درگیری شبه نظامیان گروه الشباب وابسته به القاعده و نیروهای دولتی بود و در جریان آن 14 نفر کشته و دهها فرد دیگر زخمی شدند و همین درگیریها باعث شد تا افراد بیشتری در پایتخت سومالی آواره شوند. 

با وجود ارسال کمک های بشردوستانه به سومالی هر روز صدها نفر از مردم این کشور جان خود را از دست می دهند و انتظار نمی رود که این بحران در روزهای آتی پایان یابد و از سوی دیگر خطر ابتلا به انواع بیماریهای مسری از جمله وبا، مالاریا و سرخک افزایش یافته است.

منبع : فردانیوز

 

 

اینها هم انسان هستند ...

این رو می دونید .... همین الان هم دیر نشده برای کمک بهشون ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط hoora نظرات () |

همیشه می شنوی اما باورت نمی شه !

 

حالا من بهت می گم

خدا برای تو هم معجزه داره

 

معجزه ای که شاید فقط برای تو باشه اما به هر حال تو اینو حس می کنی که واقعا یه معجزه س!

 

فقط کافیه بهش فکر کنی ، حتی اسم خدا هم معجزه می کنه !

 

اینو باید باور داشته باشی

هرچی می خوای بخواه

اما از خودش بخواه

نه هیچ کس دیگه !

 

حتی برای آروم شدن خیالت هم به کسی رازهای نگفتنیت رو نگو چون پشیمون میشی  !

یا بگو اما اون نفر باید خدا باشه !


باید اینو باور داشته باشی تو این دنیای شلوغ پلوغ ، از دست هیچ کسی شبیه خودت کاری ساخته نیست , کاری که تو نتونی انجامش بدی !

 

قبل هرکاری اسم خدا یادت نره !

نوشته شده در جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط hoora نظرات () |

 

 

 

دوست عزیزم به رحمت خدا رفت !!

 

نوشته شده در جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط hoora نظرات () |

سلام

 

لطفا دعا کنید

اما این بار نه برای من !

برای دوست عزیزم که چند وقتیه با سرطان درگیره و یکی از پاهاش رو قطع کردن

و دیروز شنیدم که دکترا ازش قطع امید کردن و فقط بهش مورفین تزریق می کنن که درد نکشه !!

 

لطفا دعا کنید نه برای رفع تکلیف !

لطفا با تمام وجود و از ته دلتون دعا کنید ....

تنها کاری که میشه براش کرد ....

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط hoora نظرات () |

 

حوصله ندارم چیزی بنویسم ( الان همه میان میگن بازم تو حوصله نداری ، اما آخه با این اوضاع مگه حسی هم می مونه ؟)

این روزها در تعقیب و گریزی بی سرانجام پا به پای ق.ق مورد علاقه مان شریکیم !

اگر شیرینی حرفهای او نبود الان در تلخی خریدهای شب عید آقازاده های بی گناه غوطه ور بودیم

چه فایده از این همه تناقض در نوشته هایم !

انگار بهتراست مثل حسین قدیانی

" ما هم دلمان را خنک کنیم فائزه هاشمی عددی نیست که نظام با او برخورد کند ...."

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط hoora نظرات () |

احساس تنهایی و غصه می کنم !

درست وقتی که دلیلی برای غصه خوردن نیست

 

شدیدا احساس کرختی و بی حالی دارم که ازم بعیده

حوصله هیچ کی رو ندارم

هیچ جا و حتی هیچ کاری

کارهای انجام نشده ام روی هم انبار شدن و من دنبال فرصتی می گردم که حالشونو داشته باشم

زمانی تو ناکجای ذهنم و انگار که هیچ وقت قرار نیست بیاد

 

احساس تنهایی توام با حس خوشبختی !!

بعید می دونم تا حالا کسی تجربه ش کرده باشه !

 

دارم میمرم از بیماری سر در گمی و تنبلی !

و می دونم هرچقدر اینجا بیشتر بنویسم کمتر حالم خوب میشه !!!

همیشه بدی هارو به خودم تلقین میکنم و واسه خودم تشدید !!!

این رزونانس بی حالی های خود ساخته داره ریشه های محکم حوصله م رو سست می کنه !!

منتظر یه زمین لرزه حسابی هستم – وقتی که  دوره تناوب بی حالی های مدامم به دوره تناوب  حوصله م نزدیک بشه ... امکان تخریب ذهن و فکرم بیشتر میشه ...

لطفا کمکم کنید برای ایمن سازی تفکراتم یه کاری بکنم !

 

راستی عید رو یادم رفت تبریک بگم وهم مدال های پشت هم قهرمانان ایران عزیز که شاید یه کم جلوی این تشدید رو بتونه بگیره !!

نوشته شده در پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط hoora نظرات () |

خیلی دلم گرفت وقتی اینو خوندم
گذاشتمش شما هم بخونید ...
دانش‌آموزانی که در حیاط مدرسه مشغول بازی بودند اکثراً مجروح شده و دچار شوک گردیده بودند عده‌ای گریه می‌کردند عده‌ای بهت زده به در و دیوار مدرسه خود نگاه می‌کردند اکثریت اتاق‌های کلاس‌ها فرو ریخته بود...تنها یکی از دانش‌آموزان حاضر در کلاسِ ، از آن کلاس زنده بیرون آمد و واقعه را تشریح کرد. او طاقت نیاورد و پس از بهبودی مجروحیتش، بارها به جبهه ها روانه شد و سرانجام سه سال بعد یعنی در سال 1365 در ...
دانش آموزان شهید دفاع مقدس در میان شهدای سرافرازمان از جایگاه ویژه ای برخوردارند. نوجوانانی که با پاکی و مظلومیت به دیدار خدا شتافتند.

به گزارش «تابناک»،  در این روزها که سالروز شهادت نوجوانان شهید «محمد حسن فهمیده» و «بهنام محمدی» و روز دانش آموز است خاطره شهدای مدرسه «پیروز» شهرشتان شهید پرور «بهبهان» را مرور می کنیم تا یادمان باشد که ملت ما در اوج مظلومیت به دفاع از انقلاب اسلامی و خاک پاک ایران پرداخت .




به یاد دانش‌آموزان شهید مدرسه پیروز، خصوصاً آن شش دانش‌آموزی که در این فاجعه تنها تکه‌ای از پیراهنشان به‌دست آمد علی‌الخصوص «رحیم مشیدی».

شادی های  مدرسه

ساعت 5 بعد از ظهر روز 4 آبان 62 بود. زنگ ورود به کلاس‌های درس نواخته شد دانش‌آموزان همگی به کلاس‌های خود رفتند. هیچ‌کس نمی‌دانست که تا دقایقی دیگر فاجعه‌ای به‌وقوع خواهد پیوست که تا قیام قیامت فراموش نخواهد شد. معلمین یکی پس از دیگری بر سرکلاس‌های درس خود حاضر شدند. تعدادی نیز به‌دلیل زنگ ورزش در حیاط مدرسه مشغول به بازی فوتبال بودند جست و خیزهای کودکانه آنها توأم با سر و صدا حیاط مدرسه را پر کرده بود. «محمدطاهر خلفیان»، که معلم یکی از آن کلاس‌ها بود نیز وارد کلاس خود شد. همه دانش‌آموزان آن کلاس به احترام او از جای خود بلند شدند. آقای «خلفیان» با همان تواضع همیشگی در حالی‌که لبخندی برلب داشت از آنها تشکر کرد و از همه آنها خواست برجای خود بنشینند. سپس مبصر کلاس حضور و غیاب را انجام داد.


موضوع امروز :شهادت

بعد از اتمام حضور و غیاب آقای «خلفیان» تکه گچی را برداشت و به سراغ تخته سیاه رفت و با خط زیبای خود نوشت: «شهادت» صدای تیک تیک ساعت در حال نزدیک شدن به 10/5 بعداز ظهر بود.
سپس رو به دانش‌آموزان حاضر در کلاس خود گفت عزیزان امروز می‌خواهم راجع به «شهادت» و فلسفه آن و جایگاه شهید و عزت و احترامی که در پیشگاه خدای متعال خواهد داشت صحبت کنم. امروز می‌خواهم ...


ناگهان ، انفجار

ناگهان صدایی فوق‌العاده وحشتناک به‌گوش رسید و نوری نارنجی در آن کلاس روشن شد و انفجاری بسیار شدید به‌وجود آمد همه جا را دود و خاک و غبار و بوی گوگرد فرا گرفته بود. هیچ کس نفهمید چه اتفاقی افتاد در یک چشم به هم زدن کلاس درس با خاک یکسان شد و بجز یک نفر همه دانش‌آموزان حاضر در آن کلاس به همراه معلم باصفای خود که آن روز قصد نموده بود تا دانش آموزان خود را با فلسفه «شهادت» آشنا سازد آسمانی شدند و سندی ابدی گردیدند بر مظلومیت امت ایران اسلامی.

دانش‌آموزانی که در حیاط مدرسه مشغول بازی بودند اکثراً مجروح شده و دچار شوک گردیده بودند عده‌ای گریه می‌کردند عده‌ای بهت زده به در و دیوار مدرسه خود نگاه می‌کردند اکثریت اتاق‌های کلاس‌ها فرو ریخته بود.



                                 نمایی از مدرسه «پیروز» پس از بمباران

پدرها و مادرها آمدند اما ...


از همه نقاط شهر به سوی محل انفجار روانه شدند. غوغایی به پا شده تو گویی قیامت گردیده بود. وقتی مردم به محل انفجار رسیدند و کلاس‌های ویران شده را مشاهده کردند سریع خودشان را به میان آجرها و تیرآهن‌های فرو ریخته رساندند الله اکبر، الله اکبر، خون همه جا را فراگرفته بود.
خبر بلافاصله در شهر پیچید، اولیا دانش‌آموزان آن مدرسه پریشان و نگران و با دلهره بسیار زیاد خود را به مدرسه رساندند خدایا چه می‌دیدند.پیکر عزیزان بی‌گناه خود،به کدامین گناه؟ فریاد پدران و ضجة و شیون مادران گوش آسمان را کر کرده بود.

همان شب اخبار سراسری تلویزیون، خبر حمله موشکی دشمن به شهر «بهبهان» را اعلام کرد.


                                 حضور مردم در خرابه های مدرسه

خبرنگارها متحیر شدند


فردای آن روز جمع کثیری از خبرنگاران داخلی و خارجی به سوی شهر «بهبهان» روانه شدند تا از آن واقعه تلخ برای رسانه‌های خود خبر تهیه کنند. به‌محض حضور خبرنگاران در محیط آن مدرسه که با خاک یکسان شده بود دانش‌آموزانی که در آن حادثه جانگداز زخمی شده بودند با تن مجروح خود در حالی‌که سر و صورت ودست و پاهایشان باندپیجی شده بود در محیط مدرسه حضور یافته و شعار مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل و مرگ بر صدام را سرداده و یکپارچه و با تمام قدرت فریاد می‌زدند: «جنگ جنگ تا پیروزی. می‌جنگیم، می‌میریم، ذلت نمی‌پذیریم.» همه خبرنگاران حاضر، تحت تأثیرحضور غیرتمندانه و مقتدرانه آن دانش‌آموزان قرارگرفته و در حالیکه به‌سختی قادر به کنترل احساس خود بودند از حضور آنان شوکه شده و خبر آن را به سراسر دنیا مخابره کردند.

در آن فاجعه دلخراش 69 دانش‌آموز، چهار معلم و یک خدمتگزار به شهادت رسیدند. شدت انفجار به حدی بود که بدن شش تن از دانش‌آموزان مظلوم به گونه‌ای متلاشی شده بود که تنها تکه‌هایی از بدن یا لباس‌هایشان به‌دست آمد. همچنین 130 نفر از دانش‌آموزان و 10 نفر از معلمین در این واقعه مجروح گردیدند.



 
                           بنای یادبود شهدای دانش آموز در مدریه «پیروز»


اسامی شهدای مدرسه «پیروز» بهبهان
:

- معلمان شهید :: «عبدالرسول صمدی» - «محمد طاهر خلفیان» - «نجفعلی ویسیان» - «منصور آموزش»

- سرایدار شهید  مدرسه: عبدالرسول نژاد صادقی

- دانش آموزان شهید : مسعود علویان-حشمت الله علمخانی-بهروز شجاعی-عبدالله پوست کن-عبدالرحیم مسیدی-یدالله شیرعلی-نورالله عوض نژاد-علیمرادشاکری طلاگه-خسرو قنواتی-نعمت الله گچ کوبان-محمد رضا-قنواتی-فرج الله روئین تن-پرویز ماهی زاده-بهروز صفائی اصل-رحمان مویدی-محمد رضا بهادری-سعید علویان-ابراهیم رئیس پور-هوشنگ ابولی-مسعود رنگین کمان-وحید الهی-بارونی-رازقی-یونس جوزاک-اسماعیل عبادار-حسین عبائی باقری-غلامرضا کرم پور-خسرو اقسام-محمد-رضا کرم پور-اردلان بهرام فر-کرم الله اکبر نژاد-حسین پلیم -عبدالرحیم مسکنتی-محمد حسین-شجاع الدینی- نادر امینی-جواد خلیل زاده-عابدین حاجی زاده -احمد نیک نژاد-لطف الله رحمانی-افشین چابک -فرخ دولت خواه -قدرت الله شجاعی-فضل الله روانشادی-سید علیشاه-دویده-حسن یونسی-تورج قناطیر-محسن مراحل-فرخ لایق-سعید پسندیده-اقبال مودت-کورش-پور شریف-شاهپور مکرمیان-احمد حاجوی-عیسی طیبی-علیرضا دانائی-اصغر دردآب- قربان-زارعی-حسین آقاجری-اردشیر شعبانی ابول-یدالله دالمند-سیف الله فرازمند -مهدی دعاوی--بهروز قیصرزاده- بابک زارعی قنواتی-شاهرخ معمار-محسن قدیمی-اسدالله هندیجان زاده-عبدالله خدری-محمد رضا نصرالله زاده-لطف الله اسماعیل نسب


دیدار تنها بازمانده با همکلاسی های شهید

تنها یکی از دانش‌آموزان حاضر در کلاسِ «شهادت»، از آن کلاس زنده بیرون آمد و واقعه را تشریح کرد. او طاقت نیاورد و پس از بهبودی مجروحیتش، بارها به  جبهه ها روانه شد و سرانجام  سه سال بعد یعنی در سال 1365 در عملیات کربلای 5 به  جمع باصفای معلمان و همکلاسی‌های شهیدش  پیوست.


تنظیم:حمید حکیم الهی

 

به نقل از تابناک

نوشته شده در جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط hoora نظرات () |

دیگر دانش آموز نیستم و آن سال هم نبودم اما هر سال 13 آبان مرا به همان حال و هوا می برد ..

 

 

 

و افتخار می کنم ...

 

 

به تمام آنچه که آن موقع کشورم بدست آورد

و تمام آنچه اکنون کشورم دارد

در تمامی روزهای به یاد ماندنی و تمام 13 آبان ها به کشورم افتخار می کنم ...

 

و به مردمش...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط hoora نظرات () |

متولد شدم

باری دیگر گویا

و اینبار طعم شیرین تولد را با عیدی چشیده ام

گویا خدا امسال کادوی تولدم را پربار تر از هر سال به من بخشیده ....

و من سراسر از شوق و سرور که به دنیا آمدن مجددم با تولدی فرخنده همراه است ...

و من یک سال بزرگتر شده ام ... با تجربه تر و شادتر ...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط hoora نظرات () |

 

این روزا که دوباره سریال های طنز ماه رمضون سال های گذشته رو تلویزیون پخش می کنه همش به این فکر می کنم که اون وقتا چقدر فیلمهای قشنگی می ساختن .....

 

یه نظرسنجی دیگه ....

 

انتخابش خیلی سخته اما می خوام بدونم به نظرتون بهترین سریال طنز که از تلویزیون پخش شده کدوم بوده ؟

لطفا اسم سریال و کارگردان رو بگید ....

 

 

 

 ----------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

مرسی از همه اونایی که اومدن و نظر دادن

 

مرسی از حورا جون

من حالا اسم چند تا دیگه از سریاال ها رو می گم اگه یادتون اومد بگید ...

 

 {#emotions_dlg.e28}

خانه به دوش

 

سه در چهار

متهم گریخت

پاورچین    ١

 

باغ مظفر

 

مسافران

 

نقطه چین

 

ترش و شیرین

 

زیر آسمان شهر  ١

 

بزنگاه

 

کوچه اقاقیا

 

مرد هزار چهره

 

مرد دو هزار چهره  

شب های برره

 

زن بابا

 

چاردیواری

 

پیامک از دیار باقی

 

باغ شیشه ای

 

مامور بدرقه

 

چارخونه

 

جایزه بزرگ

 

باغچه مینو

نوشته شده در چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط hoora نظرات () |

من منشور کوروش نمی‌خواهم،قرآنم را پس بده! منشور کوروش باشد برای تو تا بخوانی و بفهمی "ابتدایی‌ترین" سطح تمدن چیست...قرآن برای من تا بخوانم و بیدار باشم تا با خود قرآن که سر نیزه زده‌اند هم مرا از حقیقتش غافل نکنند چه رسد با یک تکه‌سنگ!

 

قرآن

 بیدار شو که بد بازی ای را با ما شروع کرده اند،ما را به مرگ گرفته‌اند که به تب راضی شویم؛به ما گفتند چندین قرآن آتش می زنیم که وقتی یک صفحه‌اش را سوزاندند بگوییم "خب خدا رو شکر که به همین جا ختم شد!"...کدام شکر؟! یادت هست وقتی قرآن از دستت می افتاد،محکم پشت دستت می زدی و سراسیمه صدقه می دادی؟ حالا قرآن را سوزانده‌اند و تو به اندازه‌ی قبل سراسیمه نیستی! می‌بینی؟ حالا فهمیدی چه بازی‌ای خورده‌ایم؟! می‌بینی چطور بی‌غیرتمان کردند؟ با ما چه کار کرده‌اند که صدایمان در نمی‌آید؟ وسط دعوای زرگری کلینتون و کشیش جونز، کسی که سیلی خورد ما بودیم!! و الا چه کسی است که نداند هیچکس به اندازه‌ی امثال هیلاری از اسلام‌ستیزی خوشحال نمی شود! آری همه‌ی اینها دعوای زرگری‌ای بود تا حواس مردم از حقه‌ی یازده سپتامبر پرت شود و آنها با خیال راحت لباس سوپرمن را بپوشند و سوار بر اسب زورو،چهار نعل به تازند به اسلام! اصلا بازی از همین دعوای زرگری شروع شد...اول کشیش را پوشش خبری دادند و بعد کلینتون به نمایندگی از دولت آمریکا نقش حامی اسلام را بازی کرد تا مسلمانان او را دوست خود بدانند...ولی نه...بازی از اینجا هم شروع نشد، بازی از کشیدن کاریکاتورها بر ضد اسلام شروع شد... و بازی اسمش این بود:"هر وقت من گفتم ناراحت شو!" بازی به این صورت است که آمریکا و غرب علیه اسلام کارهایی بکنند و مسلمانان اگر بد موقع ناراحت شوند می‌سوزند...بنابراین توهین به مقدسات اسلام وقتی بد است که آمریکا بگوید،فهمیدی برادر؟!! اول بازی نباید ناراحت می‌شدی اما الان چرا! اول بازی اگر آن کارتونیست را سوزاندی از نظر آنها سوختی اما الان چون می خواهند برای ما سوپرمن باشند باید ناراحت شوی...البته باید حواست باشد از چه کسی ناراحت می‌شوی...مثلا الان آدم‌بدِ بازی کشیش جونز است نه آمریکا...! دیدی برادر؟ما را فریب دادند،خوابمان کردند...شنبه منشور کوروش به ما دادند،یکشنبه قرآنمان را آتش زدند! می‌خواستند ما را به غرور ملی‌ سرگرم کنند تا به جای مکتب اسلام به مکتب ایران افتخار کنیم...تا به جای قرآن منشور کوروش بخوانیم...من منشور کوروش نمی‌خواهم،قرآنم را پس بده! منشور کوروش باشد برای تو تا بخوانی و بفهمی "ابتدایی‌ترین" سطح تمدن چیست...قرآن برای من تا بخوانم و بیدار باشم تا با خود قرآن که سر نیزه زده‌اند هم مرا از حقیقتش غافل نکنند چه رسد با یک تکه‌سنگ! من به منشور کوروش افتخار نمی‌کنم بلکه آن را جزئی از تاریخ ماقبل اسلام می‌دانم که تو هنوز قدرت فهمش را نداری چه رسد به مابعدش!

به نقل از وبلاگ آرامکده فکر، محمدعلی دُرریز

نوشته شده در شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط hoora نظرات () |

Design By : Mihantheme